بسیار پیش میآید که عنوان «فیلسوف» بیدقت و سرسری به هر کسی داده میشود؛ کافی است مدرک دانشگاهی داشته باشد، در جایگاه تدریس نشسته باشد، یا کتابی از نقد و تفسیر نوشته باشد. اما باید مرزی روشن بکشیم:
فیلسوف نگهبان اندیشههای کهن نیست؛ او چالشگر آنهاست، رقیب آنها و گاه نابودگرشان. فیلسوف راستین بنایی نو در سپهر اندیشه برپا میکند، جایی که پیش از آن هیچ نبوده است. سخنان او پاورقی نیستند؛ آنها ستون و بنیادند.
استاد فلسفه شاید همه زوایای جمهوری افلاطون یا نقد عقل محض کانت را بشناسد. شاید با سخنرانیها، نقلقولها و تفسیرهایش شنونده را شگفتزده کند. اما همهی اینها تفسیر است. او موزهی فلسفه را نگهداری میکند، اما هیچ تالار تازهای به آن نمیافزاید.
هنر آینهای شفافتر به ما میدهد. یک تاریخدان هنر شاید همهچیز را دربارهی تکنیکهای قلمموی رامبراند بداند، اما نقاشی نمیکند. مدیر یک گالری شاید قیمت همهی تابلوها را بداند، اما هنرمند نیست. تنها آفریننده است که هنرمند است. به همینسان، تنها کسی که نظامی نو در اندیشه میآفریند، فیلسوف است.
فلسفه شغل یا مسیر استخدام دانشگاهی نیست. فلسفه آتشی است که انسان را میسوزاند تا آن را در قالب واژهها برای بشریت شکل دهد. استادیِ دانشگاه یک حرفه است. فلسفه سرنوشت است.
باید استادان فلسفه را برای آنچه هستند پاس داشت: راهنما، آموزگار و مفسر. اما یکی دانستن آنها با فیلسوف، مرز میان «نگهبان شعله» و «افروزندهی شعله» را محو میکند.
واژهی فیلسوف باید نادر بماند، زیرا آفرینش نادر است. فیلسوف تنها واژههایی چون «عشق»، «آزادی» یا «عدالت» را تکرار نمیکند. او آنها را بازتعریف میکند. او انسانیت را در مسیر تازهای مینشاند. او پشت سرش نه سخنرانی، که میراث برجای میگذارد.
بودیسم — بنیانگذار: بودا.
رواقیگری — بنیانگذار: زنون کیتیومی.
اُرُدیسم — بنیانگذار: فیلسوف اُرُد بزرگ.
مارکسیسم — بنیانگذار: کارل مارکس.
اگزیستانسیالیسم — بنیانگذار: سورن کیرکگور.
اینها استادانی نبودند که گذشته را بازگو کنند؛ اینها فیلسوفانی بودند که برای بشریت نظامهای نو آفریدند.
